دات نت نیوک

آرشیو مطالب

مطالب

نیمه تیر، تولد زندگی جدید

14 تیر 1395 23:43 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: 5 با 2 رای

این روزا (اواسط تیر) برای من مثل سالروز تولد می مونه، این روزا رو خوب یادم می مونه... آغاز آشنائیم با کوهستان. شش سال پیش بود که اصرار آمنه -خواهر کوچیکترم- برای رفتن به کوه دیل باعث شد من با دنیای کوهنوردی آشنا بشم. سعید -پسر خاله مون- میخواست بره کوه دیل و آمنه اصرار داشت همراهیش کنه. کوه دیل با ارتفاع 2300 و اندی متر، بلندترین ارتفاع نزدیک روستای اجدادی ماست و تو آب و هوای مناطق اطراف تاثیر زیادی داره. سعید برای رسیدگی به باغهاشون می خواست بره و آمنه هم بیخیال عرف منطقه شده بود و میگفت الا و بلا میخوام برم کوه دیل. اصرار آمنه برای رفتن به کوه دیل باعث شد تا همه مون بسیج بشیم تا راهی برای رسیدن به خواسته اش پیدا کنیم.

این سومین باره که این خاطره رو می نویسم و هر بار می نویسمش خودم از خنده و ناآگاهی اون موقع خودم خنده ام می گیره. چون با سیستم ورزش و کوهنوردی هیچ آشنائی نداشتم، فکر کردم ورزشکارا از کوه بالا میرن و چون توی یاسوج کوه بیشتره پس احتمالا اونا بیشتر کوه میرن. بهتره زنگ بزنم یاسوج! به تربیت بدنی گچساران زنگ زدم شماره تربیت بدنی استان رو گرفتم و وقتی از کوه سوال کردم، شماره رئیس هیات استان رو بهم دادن و اون بنده خدا بهم گفت که شهر خودتون هم هیئت کوهنوردی داره (امان از نابلد بودن). زنگ زدم به شماره ای که گرفته بودم و آقای طاهری -رئیس وقت هیات گچساران- گفت برنامه ای برای کوهنوردی ندارن اما یه کلاس آموزشی حقوق در کوهنوردی تو یاسوج تشکیل میشه که اگه بخوام می تونم شرکت کنم. ( تو پرانتز بگم با توجه به اینکه شغل خودم یه جورائی حقوقی محسوب میشه، به نظرم حقوق یه علم جالبه. ندونستنش باعث میشه ساده تر و بی دغدغه تر زندگی کنی و دونستنش باعث میشه مطمئن تر ولی با ترسهای بیشتری زندگی کنی و بعبارتی چوب دو سر طلاست). نشون به اون نشون که وقتی آمنه موفق شد آخر هفته همه خونواده رو بکشونه کوه دیل، من توی راه یاسوج برای رسیدن به کلاس مبانی حقوق در کوهنوردی بودم. کلاسی که حتی نمیدونستم درباره چی هست!

مدرس دوره آقای شهنام جباری بود که صبر و حوصله و تسلطش رو هنوز به خوبی بیاد دارم و با اینکه بعدا دیگه افتخار شاگردی شونو نداشتم، همواره روش رفتاری که اون سال ازشون دیدم، سرلوحه تدریس بوده برام. کلاس تو سالن فرمانداری تشکیل شد ولی یادم هست که تعدادمون خیلی کمتر از اون سالن بزرگ بود. درباره چیزائی حرف میزدن که من اصلا باهاشون روبرو نشده بودم ولی حرفهایی که رد و بدل میشد منو خیلی کنجکاو کرده بود. فاصله بین کلاس صبح و عصر، به دعوت آقای عوضپور برای ناهار من هم همراه مدرس و چهار پنج نفر دیگه رفتیم هتل جهانگردی. اونجا بود که متوجه شدم هیات استان قصد داره برنامه ای رو اسفند ماه همون سال (1389) برای صعود به کلیمانجارو برای بانوان برگزار کنه. با اینکه با کوهنوردی هیچ آشنائی نداشتم، ولی عاشق سفر به جاهای جدید و دیدن آدمها و چیزای جدید بودم و هستم. خیلی علاقمند شدم به آفریقا برم، سفری که اونموقع برای ما یک میلیون تومن هزینه داشت و من میتونستم تهیه اش کنم. عصر اون جمعه کلاس ادامه پیدا کرد و چیزائی که به نظرم خوب اومد رو یادداشت کردم. وقتی کلاس تموم شد و میخواستیم خداحافظی کنیم، آقای عوضپور گفت که یکماه دیگه برنامه دماوند دارن و این برنامه پیش نیاز صعود کلیمانجارو هست. من اصلا نمیدونستم 5610 متر یعنی چی؟ نمیدونستم کوله بستن یعنی چی؟ چادر خوابی یعنی چی؟ و... ولی با همه ندونستنها گفتم باشه، سعی میکنم بیام!

برگشتم گچساران و موضوع رو به آمنه گفتم. اونم علاقمند شد. آمنه همیشه با انرژی ترین بچه خونواده بود و البته فرزترین نفرمون تو ورزش. همین الانم بهترین ماست. به سعید گفتم و اونم بسم اله گفت. ما هیچی نمیدونستیم. از کفش، لباس، خوراک، تجهیزات و تمرین خوب هیچی نمی دونستیم. یکماه وقت داشتیم آماده بشیم و ما داشتیم با تمرینای پیاده روی و وزنه های کوچیک خودمون رو آماده می کردیم! خودم هر وقت به آماده شدنمون فکر میکنم میگم ما معجزه بودیم! کوله پشتی هایی که تو خونه داشتیم رو برای بارهامون استفاده کردیم و لباس گرم ما مجموعه ای از لباسهای زمستونی خودمون بود، نه لباس پر، نه گورتکس و نه پلار و ... خرید ما برای دماوند شامل دستکش هائی بود که آمنه از شیراز خرید و انصافا دستکشهای خوبی بودن. کفش کوهدشت از تولیدات کفش ملی که به نظر ما -که هیچی از کوهنوردی نمیدونستیم- این مناسب ترین کفشی بود که میتونستیم بخریم. البته اینم بگم اگه یکی اونموقع به من میگفت باید 150 تومن (به قیمت اون سال) بدی کفش کوه بخری کلا کوه رو می بوسیدم میذاشتم کنار. یکی از جالب ترین خریدهامون، خرید کلی نود الیت بود با چند نمونه کنسرو! نمیدونم کی بهمون گفت تو کوهنوردی شب باید سوپ بخورین ولی ما تو ذهنمون موند شب و روز باید سوپ بخوریم و رفتیم کلی نودالیت تو طعمهای مختلف با چندین کنسرو خریدیم! و باین ترتیب نودالیت خوراکی شد که روز اول دلم رو زد و از شب دوم کلا نخوردم و از ظهر روز سوم -بعد از 9 سال برنج نخوردن- فقط دنبال برنج با کره می گشتم (چشمای متعجب آنی و سعید رو وقتی گفتم فقط برنج با کره میخوام هیچوقت فراموش نمیکنم). 

دماوند رو از جبهه شمالی به لطف و راهنمائی سرپرست و سرقدم و دیگر دوستان تیم صعود کردیم و یه خاطره موندگار برای هر سه مون ساختیم. خاطره ای که اگه سالها هم ازش بگذره وقتی یادآوریش می کنیم لبخند رو لبهامون میاره. سخت بود ولی سختی لذتبخش رو باید تجربه کنی تا بدونی چقدر عزیزه. وقتی از دماوند برگشتیم، من و آمنه گفتیم با هواپیما برمیگردیم. وارد سالن فرودگاه که شدیم متوجه شدم بقیه چپ چپ نگاهمون میکنن ولی نمیدونستم چرا. اما وقتی تو تاکسی نشستم و تو آینه ماشین نگاهم به صورت سوخته ام افتاد، فهمیدم علت نگاه متعجب بقیه چی بوده. خودمون صورتهامونو نمی دیدیم ولی شده بودیم عین اینائی که رفتن اسکی. دور چشمام که عینک زده بودم سالم بود ولی بقیه صورتم چنان سوخته بود که تا آخر هفته بعد پوستش کاملا کنده شد.

از دماوند و صعودش همین رو بگم که امکان نداره کسیو مثل خودم در شرایط سال 1389 با خودم به دماوند ببرم. کوله هائی که تا یکماه بعد رد دسته های نامناسب کوله روی دوشهامون باقی موند، کفشهائی که باعث شد بخاطر سراشیبی شن ریز جبهه شمالی دماوند،  ناخنهای جلوی پام یکماه بعد دربیاد و گرسنگی های بی امان از خوراک بدی که برده بودیم و تجربه ای شد برای همیشه کوهستانهامون. دماوند سخت بود چون ما از ارتفاع 700 متری کنار دریا پاشدیم یکراست رفتیم ناندل. سخت بود چون نمیدونستیم چی باید ببریم و بخوریم و کمبودهائی که تو طول برنامه باهاش روبرو می شدیم آزارمون میداد ولی... این برنامه سخت و پر از گرسنگی و سوختگی شدید صورت، اونقدر برام تجربه و هیجان و انرژی و لذت با خودش آورد که دیگه نتونستم کوه رو بزارم کنار. لذت همراهی آدمهائی که نمی شناختم و بهترین دوستانم شدن، لذت دیدن طلوع و غروب از جائی که همیشه آرزوشو داری، لذت سوسوی باد تو چادر وقتی خوابیدی، بارش تگرگ و برف وسط تابستون، سرمای استخون سوز شب و  شنیدن صدای همدیگه در حالیکه از سرما نمیتونستیم درست حرف بزنیم، لبخند کوهنوردائی که میومدن و میرفتن و هزاران لذت دیگه که چند تائیشو فقط باید تجربه کنی تا بدونی چی میگم... اون لذتها یادم نمیره و اینقدر برام با ارزش بود که مدام سعی میکنم تکرارش کنم. اینروزا برای من مثل روز تولد می مونه، هر سال این روزا رو جشن می گیرم و برای خودم و دنیائی که کوهستان بهم هدیه داد، شمع فوت میکنم و هدیه ای میخرم... تولدت مبارک کوهستان من 

ویدئو
تصاویر پیوست
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.