دات نت نیوک

دست نوشته

مطالب

آرزوی کوچک او

29 خرداد 1396 01:26 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: با 0 رای

دختر کوچولو عروسکشو بغل کرده بود و روی تخت دراز کشیده بود. تو خودش جمع شده بود. صدای لیوانها و قاشق چنگالهایی که از پذیرایی میومد اذیتش نمیکرد. تو حال خودش بود و داشت واسه عروسکی که محکم بغلش کرده بود لالایی میخوند. لا لا لا لایی، لا لا لا لایی... میدونست فردا صبح باید عروسک رو به مادرش بده ولی اونو دوست داشت، خیلی خیلی دوستش داشت. عروسک، تنها کسی بود که باهاش حرف میزد. عروسک تنها کسی بود که جواب دخترک رو میداد و اونو بچه فرض نمیکرد. عروسک تنها چیزی بود که قبول داشت دختر کوچولو هست، پس میتونه بخواد، میتونه آرزو کنه. حتی شمع تولدشو نتونست با ارزوی خودش فوت کنه و حالا، مادر براش یه دوچرخه خریده و قکر میکنه باید عروسکشو کنار بزاره. از نظر پدر و مادرش اون بزرگ شده و دیگه نباید عروسک دست بگیره. مادر میخواست همون جلو مهمونا عروسکو ازش بگیره ولی وقتی دید نمیشه خندید و به پدر گفت و پدر هم سعی کرد ولی مهمونا گفتن ولش کنین و اونام گفتن فردا... حالا دخترک عزا گرفته، شب تولدش عزا گرفته چون عزیزترین چیزی که داره، تنها کسی که اونو باور داره و باعث میشد اون یکم احساس اطمینان کنه، همونو میخوان ازش بگیرن. نمیفهمید چرا بزرگترا اینجورین ولی راهی نداشت. میدونست فردا بلند بشه دیگه نمیتونه عروسک کوچولوشو نگه داره برای همینم میخواست تمام شبو بیدار بمونه و با عروسک حرف بزنه. دلش میخواستتا آخرین لحظه ای که میتونه با عروسکش حرف بزنه ولی اینقدر خسته شد که خوابید
صبح فردا وقتی مادر اومد تا دختر کوچولوشو برای صبحونه بیدار کنه، اون و عروسک تو هم مچاله شده بودن

 

ویدئو
تصاویر پیوست
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.