دات نت نیوک

آرشیو مطالب

مطالب

یزد، اولین سفر امسال

11 تیر 1395 22:01 | 1 نظر
Article Rating | امتیاز: 2.33 با 3 رای
یزد، اولین سفر امسال

هیچ سفری بی همسفر خوب، لذتبخش نیست. اگه به من بگن بین یه تور خوب با یه همسفر بد و یه تور بد با همسفر خوب یکیو انتخاب کن، چشمامو می بندم و دومی رو انتخاب میکنم. همسفر خیلی خیلی مهمتر از خود سفره و چه بسا همسفر، سفر رو رقم بزنهلذت سفر یزد رو مدیون همراهی مهسا ساداتی هستم که گفت میام، اومد، انصافا پایه بود و خیلی چیزا بهم یاد داد. آرامش سفر یزد رو مدیون مهندس میرحسینی و خانواده محترمشون هستم که لطف کردن و علاوه بر در اختیار گذاشتن آپارتمان مهمان خودشون، ما رو از نزدیک با مراسم عقد سنتی توی بافت قدیمی یزد و همینطور شهر تفت و روستای بالاده آشنا کردن. تو سفر یزد مدیون رسول جلال الدینی راهنمای توانمند و با اطلاعات یزد شدیم که ما رو با لطف خودش به نقاط دیدنی و خاص یزد برد. از هر سه این عزیزان متشکرم که این سفر رو موندگار کردن. 

اعتقاد قلبی و شخصیم اینه که هر سفری "حداقل" یه تجربه شخصی داره و اگه بخوام از سفری بنویسم ترجیح میدم از اون تجربه ها بنویسم تا شاید حسش و یا تجربه اش تکرار بشه یا دلیلی برای تکرار اون سفر بوجود بیاد. اگه بخوام درباره سفر یزد بنویسم، نمیخوام درباره امیر چخماق یا مسجد جامع یا نقاط تاریخی زیادش بنویسم که خیلی جاها میشه درباره شون خوند و مطلب گیر آورد. نمیخوام هم درباره موزه آب بنویسم چون خود فرد باید بره ببینه و هر فردی درک شخصیش رو داره. من از موزه آب لذت بردم ولی آقائی با خانواده رو دیدم که گلایه کنان از بابت ورودی موزه شکایت میکرد که ارزشش رو نداشته! ترجیح میدم از لذتهای شخصیم توی سفر بنویسم.

سفر یزد من و مهسا واقعا جالب بود. چون اطلاعاتی از راههای ارتباطی یزد نداشتیم و نتونستیم راه ارتباطی زمینی از گچساران یا بهبهان به یزد پیدا کنیم، تصمیم گرفتیم از شیراز بریم یزد. مهسا بلیط 11 شب رو رزرو کرد و قرار گذاشتیم اون بیاد گچساران و از اینجا با هم بریم شیراز و از اونجا هم به یزد (به این میگن دور تسلسل). ساعت 6 طبق قرارمون مهسا اومد گچساران و علی (همسر مهسا) که اونو رسونده بود، ما رو برد ترمینال. وقتی رفتیم دفتر سواری ها متوجه شدیم همه ماشینهای شیراز رفتن و ماشین خطی دیگه ای برای شیراز نیست. اگه یکسال پیش بود اوقاتم تلخ میشد، اما مدتی هست با خوندن مطالب و چنتا کتاب مختلف و راهنمائی های یه دوست خوب به این درک رسیدم که عجله ما درست و بجا نیست و هر چیزی در زمان درستش اتفاق میوفته. مهسا گفت: با ماشینای شخصی بریم شیراز؟ -بریم. علی ما رو رسوند محل سوار شدن سواریها ولی اونا هم رفته بودن و فقط یکیشون مونده بود که به قول همکارش رفته بود یه چیزی بخوره بیاد. تعطیلی که باشه همینه، ماشین یهوئی نایاب میشه و البته گاهی هم مسافر نایاب میشه و ما هم تعطیلی پنجشنبه جمعه (سیزده رجب) رو پیش رو داشتیم. همینطور که کنار ماشین علی و مهسا ایستاده بودیم، یه اتوبوس اومد و دو سه تا مسافر یاسوج سوار کرد و رفت. مهسا با تعجب پرسید: این اتوبوس کجاست الان داره میره تهران؟ (معمولا ماشینهای بهبهان و دهدشت به تهران از گچساران رد میشن ولی نه ساعت 6:30 عصر!) مهسا با نگاهش اتوبوس رو تعقیب کرد. و من هم پیگیر کنجکاوی اون اتوبوس رو تعقیب کردم و نوشته پشت اتوبوس رو هر دو با هم خوندیم: آبادان - یزد!!! نگاه مهسا به نگاه من گره خورد و نتونستیم جلوی خنده ناشی از تعجبمون رو بگیریم. فورا سوار ماشینشون شدیم و علی بسرعت راه افتاد ولی حتی با سرعت 120 کیلومتر نتونست اتوبوس رو بگیره تا بالاخره تو پلیس راه متوقف شد و صندلی جلو سوار شدیم و بدون وقفه رفتیم بسمت یزد.

یکی از تجربه های جالب این سفر رو مدیون رسول جلال الدینی هستم و اونم معرفی فالوده یزدی بود. اسم فالوده که میاد همه یاد شیراز میوفتن ولی این یکی فالوده یزدی بود. فالوده در همه انواعش یه چیز بیشتر نمیتونه باشه، تکه های نشاسته توی محلولی از آب قند. فالوده یزدی که رسول ما رو مهمون کرد ولی، واقعا بیشتر از یه طعم بود. خیابون دهم فروردین، کنار هتل روشن- این آدرسی بود که اون ما رو برد. فالوده سرای قدیمی که حتی یادم نمیاد تابلوئی براش دیده باشم. گفت مغازه اش قدیمیه ولی فالوده اش تک و دوست داشتنیه و واقعا همه رو درست میگفت. حتی شیشه های مغازه هم مال سالها پیش بود. یه مغازه فالوده فروشی بدون یخچال! وارد که بشی دیگ (پاتیل) مسی بزرگی که روی یه پایه (مثل تنورهای خونگی) هست نظرتو جلب میکنه و پیرمردی که با دستای لرزون از کهولت پشت دیگ وایساده. اونقدر دیدن این ساختار برام لذتبخش بود که یادم رفت سلام کنم و فروشنده پیر با مهربونی بهم سلام کرد و من شرمنده جواب دادم: سلام عمو جان. از ورودی که رد شدیم صندلیهای قدیمی فلزی تاشوئی نظرمو جلب کرد که بتازگی رنگ شده بودن. یه روشوئی قدیمی هم سمت چپ ورودی دلتو میبره به ساااالها پیش. انگار اونجا همه چیز تو زمان متوقف شده تا تو این حس رو دوباره بعد از گذشت دوران تجربه کنی. اینجا همه چیز تمیز ولی مربوط به سنه 1301 هست. از دیدن روشوئی کلی ذوق کرده بودم که رسول گفتبشینین تا فالوده رو بیارم بعد ببین... فالوده چی بود؟ یه پیاله سوپ خوری چینی بزرگ بود پر از دونه های نشاسته ای به اندازه برنج که توی شربتی -که بعدا فهمیدم شربت نبات هست- معلق بودن و یکی دو قالب یخ بزرگ خنکشون کرده بود و روی همه اینها تخم شربتی پاشیده شده بود. خدایا نمیدونم بعضی وقتا یه چیزائی یه جورائی آدمو برمیگردونه به خاطرات خوش زندگی. تابحال فالوده اینطوری نخورده بودم اما حس اون مغازه، اون فالوده و اون پیاله چینی قدیمی یهوئی منو برد به سالها پیش و چقدر خوشمزه بود این فالوده با اون حس نوستالژی طلائی. رسول میگفت این فالوده رو با نخ رشته میکنن و فقط یکی دو نفر هستن که هنوز اینجوری فالوده درست میکنن. و برای اونائی که احیانا نگران قیمت فالوده به این روش هستن عرض میشه که قیمت خیلی کمی برای این حجم فالوده پرداخت شد.

به پیرمرد نگاه کردم، فروشنده ای که مشتریاش کم ولی مداوم بودن و صبر و حوصله شون لذتبخش بود. به اون نگاه میکردم که دستاش می لرزید و تنها بود. مطمئنم اگه اتفاقی برای این مرد بیفته، دیگه هیشکی نیست اینجور فالوده درست کردن رو ادامه بده و این واقعا ناراحت کننده است. مدرنیته داره تمام آداب و عادات رو از ما میگیره. بعضی از این عادتها خوبن، باید نگهشون داریم، باید به نسلهای بعد برسونیم. پیشنهاد میکنم همه مسافرای یزد این فالوده رو که توی دهن آدمو قلقلک میده امتحان کنن و به مردم خوب یزد هم پیشنهاد میکنم راهی برای تداوم این محصول خوشمزه سنتی شون که کم از قطاب و پشمک نداره، پیدا کنن.

ویدئو
تصاویر پیوست
  • یزد، اولین سفر امسال
امتیاز دهید:
نظرات

مهسا
شنبه, 12 تیر,1395 | 08:38 ب.ظ
واسه منم سفر عالی بود صدیقه جان، مطمئناً همسفر شدن با شخص منعطف سفر رو لذت بخش می کنه، و نکته ای که توی این سفر بود این بود که من مثل یک مهمون بودم، که بدون هیچ برنامه ای راهیه یزد شدم و شما و دوستانتون که الان دوستای من هم هستن، میزبان هایی با مهر بی دریغ، خاطرات خوبی از این سفر ساختید واسه من.

نام

ایمیل

وب سایت