دات نت نیوک

سفرنامه

مطالب

اولین بار در سیستان

06 خرداد 1396 22:45 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: با 0 رای

دست روزگار با آدما چه بازیها که نمیکنه! پارسال تو زمستون نزدیک بود برنامه مون جور بشه و بیاییم اینوری ولی لحظه آخری همه چیز بهم ریخت. امسال اونوقت شنبه متوجه شدم که باید یکشنبه آینده زابل باشم!!! با وجود اینکه از گرماش مطمئن بودم ولی باید می رفتم. ارتباط زمینی، هوائی و دریائی یه شهر میتونه کمک زیادی به پیشرفت شهر کنه. فازغ از علت و دلیلش، متاسفانه استان سیستان و بلوچستان از این نظر که شروع مسیرهای گردشگری هست، کمی ضعیف هست. پیدا کردن اتوبوس به زابل از سمت جنوب خیلی سخته و اکثر مواقع دو مسیره میشی. به زاهدان ولی راههای زیادی هست که بری. متاسفانه تو راههای هوائی وضع خیلی بدتره و زابل فقط دو روز هفته به تهران پرواز داره و به نقطه دیگه ای از کشور پرواز نداره و این برای یه شهر مرزی با جمعیت 120 هزار نفر یعنی بن بست اقتصادی. مجبور شدم پرواز شیراز به زاهدان روز جمعه رو بگیرم تا بتونم روز یکشنبه زابل باشم. میخواستم زاهدان رو جمعه ببینم، شهری با جمعیت 500 هزار نفر اونم لب مرز باید دیدنی های زیادی داشته باشه ولی تو هواپیما وقتی از بغل دستیم که یه خانم اصالتا زاهدانی بود درباره دیدنیهای زاهدان و خوراک سنتی و ... پرسیدم (متاسفانه اطلاعات عمومیش درباره نقاط گردشگری زاهدان کمتر از سایتهای اینترنتی بود ولی اطلاعات خوبی از بازارها داشت) متوجه شدم زابل نقاط گردشی خیلی بیشتری داره، جمعه ها اکثر نقاط تعطیلن و چون فردا ماه رمضون هست، شب علاوه بر غروب زود هنگام خورشید، مردم خیلی زود به خونه هاشون میرن. با همه این توصیفها تصمیم گرفتم از دیدن زاهدان چشم پوشی کنم تا حداقل بتونم دیدنیهای زابل رو کامل ببینم. از زاهدان به زابل تاکسیهای بین شهری و ماشینهای شخصی هستن که به حساب امروز تاکسیها هر نفر بیست هزار تومن و شخصی ها هر نفر پونزده هزار تومن کرایه میگیرن. یه مساله نه چندان خوشایند اینه که ماشینهای همه اونا چون توی این خط دارن کار میکنن، ماشینهاشون در اثر گرما و طوفانهای شن سیستم تهویه اش یه جورائی خراب شده و کارائی لازم رو نداره. اینه که اگه تو اردیبهشت تا مهر و بصورت تنهائی سفر میکنین بهتره صندلی جلو رو انتخاب کنین. تو بقیه ماههای سال هوا خوبه و مشکل چندانی با گرما نخواهید داشت (البته به گفته مسافرا و راننده های خط). از زاهدان که بزنی بیرون با تابلو "در طول روز چراغهای اتومبیل خود را روشن نگه دارید" مواجه میشی. هرچی فکر کردم واسه چیه متوجه نشدم و بالاخره از راننده پرسیدم. جواب درستی نداد ولی راننده ای که دو روز بعد باهاش برگشتم زاهدان جواب داد: بخاطر طوفانهای شن. این طوفانها علاوه بر سرعت زیاد که خصوصیت همیشگی شون هست، تو ده بیست سال اخیر بخاطر خشکسالی، گرد و خاک زیادی رو هم با خودشون آوردن که باعث دردسرهای زیادی برای مردم منطقه شده. 

متاسفانه من تو بد فصلی رفتم زابل و با وجود اینکه خودم اهل مناطق گرمسیر هستم ولی گرمای هوا واقعا اذیتم کرد. چیزی که برام جالب بود این بود تو این لهیب گرما خیلی از مغازه ها یا ادارات با کولر آبی خنک میشدن که عملا هیچ فایده ای نداشت. نمیدونم علتش چیه که از کولر گازی استفاده نمیکنن اما امیدوارم بخاطر هزینه های برق نباشه. ساعت یک عصر بود رسیدم زابل و رفتم خانه معلم زابل برای اسکان. اولین برخورد من با مردم زابل متصدی خانه معلم بود. مردی مهربان، خونگرم و کمی هم شوخ که زیر کولر آبی داشت چای میخورد و خودش رو خنک میکرد! عصر جمعه برای دیدن کوه خواجه رفتیم. دوستی که زحمت راهنمائی ما رو کشید از اهالی زابل بود و لطف کرده بود و با لباس سنتی خودشون اومده بود و این اولین بار بود که یک مرد با لباس رسمی زابلی از نزدیک می دیدم: سالار عزیزی. سالار درباره لباسش گفت که یکی از دو نوع لباس سنتی سیستانی هاست که به لباس رزم مشهوره و نوع دیگه اش لباس بزم هست که در ظاهر شبیه همن ولی این یکی چین دامنش رو بغل لباس هست تا جنگاور رو فربه تر جلوه بده و اون یکی چینهای بیشتری داره تا موقع رقص تو هوا بهتر نمود پیدا کنه. ظاهرا لباس بزم سیستانی با لباس چوب بازی بیرجندی شباهتهای زیادی داره. 

پیشنهاد میکنم اگه رفتید زابل و بهتون گفتن فقط یه جا رو میتونین ببینین برید کوه خواجه. شهر سوخته و دهانه غلامان با بازسازیهای عجیبشون خیلی تو ذوق میزنن ولی هنوز الحمدلله کوه خواجه خیلی بازسازی نشده. تو مسیر رسیدن به اونجا عشایر زیادی رو می بینید که اگه فرصت کنید و سری به سیاه چادرهاشون بزنید یقین بدونید با مهمون نوازی فراموش نشدنی روبرو خواهین شد. علیرغم تصورم، تو این منطقه گله شتر وجود نداره و گله های شتری که ممکنه ببینید مربوط به کشور افغانستان هست که فقط برای چرا و بعد از چهل تا شصت روز قرنطینه وارد زابل میشن. حتی عشایر هم پرورش گاو و بیشتر گوسفند رو ترجیح میدن. کوه خواجه تقریبا از ده دوازده کیلومتری مشخصه چون تنها نقطه بلند منطقه است که روزگاری مثل یه گین وسط هامون پر آب می درخشیده و الان با خشک شدن هامون، از یار قدیمیش دور مونده. کوه خواجه یه قلعه بزرگ تو دل کوهی به همین اسمه که برای مسیحیان، زردشتیان و مسلمانان عزیز هست. وقتی رفتین تصور کنین این قلعه چیزی حدود دو هزار و اندی سال قدمت داره. اونوقت خودتونو تو اون دوران تصور کنین. باورش سخته ولی راه رفتن تو دالانهای گلی این سازه حس خاصی به آدم میده و بیشترین تجربه این حس وقتیه که تو درگاه ورودی میدون مرکزی بالاترین قصر می ایستی و وارد میدون میشی. باورتون نمیشه ولی برای یه لحظه فکر میکردم تو همون دوران هستم و اونوقت میگفتم چقدر مردمای قدیم نبوغ داشتن و به خودم گفتم کاش ما اینقدر به موبایلهامون وابسته نبودیم. بالای قلعه مجموعه ای از محلهای تدفین زردشتیان هست که بصورت مجموعه گورهای سر بازی هست که جنازه مرده رو توش میذاشتن تا پرنده ها ازش تغذیه کنن و به قول سالار جسم مرده هم مثل روحش بشه و به آسمون بره. ایده های جالبی پشت هر دستور مذهبی هست که اگه راهنمایان مذهبی ادیان مختلف بنفع زمان خودشون بلوکه اش نمیکردن، شاید الان اینهمه تفاوت تو دین ها وجود نداشت.

اون روز به بالای آرامگاه خواجه رفتیم و از اون بالا دشتی رو دیدم که سمت غروب پر از آب بود. ظاهرا برای حفظ -یا بقول سالار به دام انداختن- آب چهار منطقه به نامهای "چاه نیمه" اول تا چهارم تعبیه شده که آب شیرین توشون ذخیره میشه ولی هیچکدوم قابل مقایسه با وسعت هامونی که متاسفانه خشک شده، نیستند. با اینحال اینقدر آب دارن که موج بوجود میارن و دیدن ساحل اونا خالی از لطف نیست. اینطور که سالار درباره خواجه مهدی توضیح میداد ایشون از بزرگان زمان خودش بوده و مثل یعقوب لیث از مدافعان ایرانیت. اینطور که میگفت بخاطر جو غالب زمان اونا، وقتی یکی از این افراد که برای مردم عزیز بوده فوت میکرده برای اینکه جلوی دست اندازی به قبرش رو بگیرن اونا رو به خود عباسیان نسبت میدادن و باین طریق اونا با نامهای عربی و با عناوینی مثل امامزاده یا چنین چیزی دفن میشدن تا مورد تعرض حکومت عباسی قرار نگیرن.

ویدئو
تصاویر پیوست
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.