دات نت نیوک

سفرنامه

مطالب

همدان، کنگاور و لالجین... عاشق سفالم

23 مهر 1395 13:50 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: 1 با 2 رای

بعضی وقتا بدون اینکه بخوای یه چیزی برات جور میشه واگه اون چیزو دوست داشته باشی، چقدر از داشتنش لذت میبری، فقط خدا میدونه و بس

قرار من بود برای یه کار اداری برم تهران، ولی زد و خوردم به تعطیلات و زودتر مرخصی گرفتم تا با خواهرام باشم. برنامه خواهرام هم متفاوت بود ولی یهویی همه چیز کنار هم نشست و من تونستم همراه با لیلا و همسرش پویا راهی همدان بشیم. خیلی وقت بود میخواستم همدان رو ببینم. حدود هشت سال پیش همدان رفته بودم و دلم میخواست دوباره برم سری به بابا طاهر و بوعلی بزنم. با اینکه سه روز اونجا بودیم، بخاطر همزمانی با تعطیلات تاسوعا عاشورا متاسفانه امکانش فراهم نشد که به بعضی جاهایی که میخواستم برم، ولی در کل با جلوه جدیدی از همدان آشنا شدم. پدر همسر لیلا از خانواده های قدیمی همدان هستند و با اینکه خودشون ایران نبودند، همین اصالت باعث شد این دفعه تو دیدار از شهر، پارتی داشته باشم (خنده).

دیدن آبشار گنجنامه و سنگ نوشته های تاریخی اون باعث شد یه چیزائی از سفر قبلم یادم بیاد. لذتبخش ترین قسمت سفرم، همنشینی با خانواده پویا بود. از این خانواده چیزهای زیادی یاد گرفتم. پدر مادربزرگ این خانواده قطعه زمینی رو تو جاده پیست اسکی براشون به یادگار گذاشته بود که بر خلاف همه بچه های دیگه که تابحال دیده بودم برای این خاندان منبع برکت شده بود. بچه های اون مرد هر کدوم یه قسمت از زمین رو ویلائی ساختن و توی تعطیلات چه جشن باشه چه عزا، همونجا دور هم جمع میشن. این موضوع باعث شده که هر ویلا بتونه حداقل 5-6 خانواده رو کنار هم جمع کنه و اون زمین پر برکت تونسته همه نواده ها و حتی نبیره های اون مرحوم رو دور هم جمع کنه. بعنوان یه کارمند دفترخونه؛ هرچی ارث دیده بودم منشا دعوا و مرافعه شده بود سر مال و این استفاده خیلی قشنگو تابحال جائی ندیده بودم و برای خودم خیلی الهام بخش بود. امیدوارم از این دست استفاده از ارث زیاد ببینم.

روز دوم رفتیم سمت کنگاور. گردنه اسدآباد زیبا رو که الان دیگه زردی سبزه های عیدش، اومدن زمستون رو نوید میداد رد کردیم و اسدآباد (که گفته میشه زادگاه سید جمال الدین اسدآبادی هست) رو فقط عبور کردیم. پیش یکی از آشناهای پویا که همیشه میرن اونجا برای صبحانه، صبحانه خوردیم و چقدر چسبید. هوای سرد، چای داغ صبحانه رو تو یه لحظه سرد میکرد. پویا ازش عسل خرید و اعتقاد داشت حتی اگه عسل خوبی نباشه باعث میشه این بنده خدا به کارش امیدوار بشه و همینجا بمونه و به شهرهای بزرگتر نره و این ارزش اون نود تومن هست نه عسلی که میخره. ایده پسندیده ای بود که یاد گرفتم ازش. اسدآباد رو بسمت کنگاور رفتیم. تصورم از راههای استان همدان، راههای کوهستانی با درختای متنابه بود ولی بیشتر مسیر چه از تهران به همدان و چه از همدان به کنگاور کفی و خشک بود، یه چیزی تو مایه های جاده قم به کاشان.

معبد آناهیتا متاسفانه خیلی خیلی متفاوت بود با تصوراتم. عکسهائی که دیده بودم و اونچه ازش تو ذهن داشتم، با محوطه خالی که پایه سنگی هاشو یه گوشه جمع کرده بودن خیلی خیلی متفاوت بود. پایه سنگی هایی با ارتفاعات متفاوت که هر بازدید کننده ای هم اومده بود برای خودش یه یادگاری روش نوشته بود. نمیدونم واقعا تصور میراث فرهنگی چیه که میخواد این بنا رو ثبت جهانی کنه ولی فکر میکنم تو نگهداری این بنا کوچکترین دقتی انجام نشده هیچ، کلی هم تساهل شده. یه چیز عجیب که تو بعضی از بناهای نامدار ایران می بینید متاسفانه لجبازی دینی هست. نمیدونم چی شد که ما به این نتیجه رسیدیم هرکسی دشمن ماست، باید از بین بره ولی میدونم حداقل تو صحنه شعار، خیلی وقته این عبارات وجود نداره. شاید سالهای اول انقلاب از روی ناآگاهی این اتفاقات برای بناهای باارزش قدیمی افتاده، اما متاسفانه سالهای اخیر از روی دانش به قدمت و ارزش مالی این بناها، این نقصانها رو می بینیم. 

از کنگاور که برگشتیم سری به لالجین زدیم. این شهر با همه کوچیکیش خیلی خیلی برام دوست داشتنیه و علتش هم سفاله. سفال هنر انسان خاکی روی خاک هست و برای همین واقعا دوستش دارم. مغازه های زیبا و بسیار متنوع برای سلیقه های خاص هم حتما چیزی داره. بعضی از این هنرها اینقدر خاص طراحی و ساخته شدن که برای فروش نیستن  اینم کاملا قابل درکه. حتی دیدن اینهمه هنر میتونه کلی روح رو بازی بده. لالجین رو خیلی خیلی دوست دارم

ویدئو
تصاویر پیوست
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.